ثمین من شش ماهه شد
با سلام ، من امروز بعد از گذشت بیش تر از شش ماه دوباره به وبلاگ ثمین نازنینم اومدم. واقعا طی این دوران نتونستم به وبلاگ سر بزنم . اما حالا که بعد از شش ماه به سرکار برگشتم یکمی وقتم آزاد تر شده . بله ، ثمین نازنین من در دوم تیر ماه 93 در ساعت 29/12 دقیقه با زایمان طبیعی به دنیا اومد . خدا را بابت همه چیز بینهایت شکر. واقعا تجربه بی نظیری بود .و من از اینکه با لطف خدا تونستم زایمان طبیعی کنم بسیار بسیار خوشحالم . طی این شش ماه من با فرشته کوچولوی قشنگم لحظات بسیار بسیار شیرینی رو گذروندم . لحظاتی که هیچگاه فراموششان نمی کنم . ثمین قشنگ من ، دختر زیبای من ، هر چه قدر مامان از خوب بودن تو بگه بازم کم گفته . واقعا تو با اومدن...
نویسنده :
زهرا
10:27
آخرین لحظات بارداری
سنای من ، مهربون من ، دختر شیرینم دیروز شنبه 24 خرداد رفتم دکتر که معاینه ام کنه ، بعد از معاینه گفت که تقریبا همه چیز کاملا عالی و طبیعی است و حتی کار تا ی خورده ای پیش رفته و انتظار میره که تا 72 ساعت دیگه دردهای زایمان شروع میشه . عسل من احساس عجیبی دارم . بعد از نه ماه میخوام روی ماهتو ببینم . از صمیم قلب از خدا میخام که نی نی من سالم و صالح باشه ، عاقبت به خیر بشه و کمکم کنه که بتونم مادر خوبی براش باشم . الان حدود ی هفته ای هست که دیگه سرکار نمیرم و به کارهای خونه و استراحت میرسم . امیدوارم دفعه بعدی که میام و می نویسم تو رو تو بغلم داشته باشم. راستی ی سری عکس از وسایلی که برات گرفتیم رو هم برات به یادگار اینجا میزارم. ...
نویسنده :
زهرا
10:28
پایان سی و یک هفتگی و انتخاب اسم
مهربون من ، امروز میخام برات از اسمی که با تلاش های فراوان!! برات انتخاب کردیم بگم . اگه خدا بخاد میخایم تو رو " سنا " صدا کنیم . سنا یعنی نور... سنا یعنی درخشش.... سنا یعنی روشنایی ...سنا یعنی دختر نازنین من و بابا حسام اسمی که به نظرمون در عین سادگی ، زیبا و با مسمی است . تو سوره نور آیه 43 هم اومده . سنای من ، وای خدای من ! چه لذتی میبرم از صدا کردن اسم زیبایت . با کمک خدا سی و یک هفتگی هم تمام شد و امروز وارد 32 هفتگی شدم(9 اردیبهشت) . تقریبا تمام وسایلت رو خریدم . از تخت و کمد گرفته تا لباسهای کوچولو و قشنگت . اما هنوز نچیدیم . ایشالا ازشون عکس میندازم و میزارم اینجا تا برات به یادگار بمونه. ...
نویسنده :
زهرا
9:22
بیست و پنج هفتگی
دختر نازنین من : امروز 20 اسفند ماه هستش و من وارد بیست و پنج هفتگی شدم. روزها تند و تند میگذرند و من هر روز سنگین تر میشم . دیگه کاملا تکون هات رو میفهمم.هرزگاهی خیلی شیطونی میکنی شیرینی من. پسرخاله ماهان هم 21 اسفند به دنیا اومد . خدا رو شکر مشکل خاصی ندارم، فقط ی خورده ای وقت برای استراحت کردن کم دارم . بعضی شبا از خستگی خابم نمیبره . عید هم داره یواش یواش نزدیک میشه . اگر خدا بخاد برای عید میرم پیش آقااینا. راستی، خیلی خیلی دلم میخاد که برات لباس بخرم .هرزگاهی میرم و از ذوقم لباسهای قشنگ قشنگ برات میگیرم . انشالا در آینده نزدیک عکس چند تاشون رو میزارم . در مورد اسم هم فعلا به نتیجه نهایی نرسیدیم . من از خدا جونم خاستم&n...
نویسنده :
زهرا
15:18
خداوند به ما نازنین دختری داد
روز یکشنبه مورخ 13/11/92 بود . اون روز من و حسام عزیزم مرخصی گرفتیم تا بدون هر گونه استرسی بریم سونوگرافی . برف اومده بود و همه جا سفید بود . تو راه ی نون بربری هم گرفتیم و تو ماشین ی صبحانه دلچسب هم خوردیم . وقتی رسیدم مطب خانم دکتر مژگان زارع نفر اول بودم اما چون کارم زیاد طول میکشید چند نفر رو جلوتر از ما فرستاد. خانم دکتر با آرامش کامل تمام اجزای بدنت رو بررسی کرد . از سر تا کف پاهای کوچولوت . بند بند انگشتای کوچولوت ، اندازه ران پا و .....خدا رو شکر همه چیز عالی بود . گفت نی نی ات قد بلنده . آخر سر هم گفت نی نی ات دختره . باورم نمیشد . گفتم مطمئنید ، گفت بله صد در صد . از بس همه بهم گفته بودند نی نی ات پسره باورم شده بود . خد...
نویسنده :
زهرا
9:53
انتظار برای سونوگرافی
جوجوی من بی صبرانه منتظرم تا یکشنبه(13/11/92) بشه تا برم سونوگرافی . دلم برات دیدنت ی ذره شده . دلم میخاد زودتر این چند روز هم بگذره .خاله لیلا هم نی نی اش رو احتمالا 21 و یا 26 بهمن به دنیا میاره . خدا جونم نی نی همرو سالم بزار تو بغلشون ...
نویسنده :
زهرا
11:26
اولین تکون های فرشته من
پریشب، شب تولد حضرت محمد بود . خیلی وقت بود که ازت خبری نداشتم . دلم گرفته بود و رو مبل نشسته بودم و داشتم با خودم فکر میکردم کاشکی ی خبری ازت داشتم که الان چی کار میکنی و ... ی دفعه احساس کردم که تو داری تو دلم تکون میخوری . اولش احساس کردم که دچار توهم شدم. باز دقت کردم ، دیدم نه ، توهم نیست تو واقعا داشتی تکون میخوردی . خیلی خوب حست میکردم حتی صدای شالاپ و شلوپ هم می اومد.اشک تو چشمام جمع شد. رفتم تا قرآن بخونم . تا قرآن رو باز کردم سوره حضرت محمد اومد . انگار بهم عیدی داده بودند. انشالا فردا میرم پیش خانوم دکتر نایینی تا هم صدای قلب نازنینت رو بشنوم و هم برام سونوگرافی بنویسیه. توکل به خدا ...
نویسنده :
زهرا
11:25
17هفتگی
سلام . انقدر توی این چند وقته درگیر بودم که نتونستم ی سر به اینجا بزنم . با یاری خدا توی هفته هفدهم هستم . خدا رو شکر تا الان همه چیز عالی بوده . ویار آنچنانی نداشتم و تمام کارهام رو خودم انجام میدم . توی پایان هشت هفتگی برای اولین بار صدای قلب نازنینت رو با باباجون شنیدیم . ی بار هم برای غربالگری اول رفتم سونوگرافی . این برای اولین بار بود که میدیدمت . حسابی شیطونی میکردی . به قول خانم مهتاب قربانی ی دقیقه سرجات بند نمیشدی . فدای تو بشم ، تو با ی سرفه کوچولو من انقدر تکون خوردی که نگو . فرشته من هنوز نمیدونم تو دختری یا پسر . ایشالا هفته دیگه میرم سونوی آنومالی . ازت خیلی خیلی ممنونم که بهم کمک میکنی تا بتونم ...
نویسنده :
زهرا
11:16
اولین روزی که فهمیدم خدا روحی را در من دمیده است .
بعد از گذشت دومین سال از زندگی مشترکمون تصمیم به نی نی دارشدن گرفتیم . 22 مهر اتفاقی ی بی بی چک گذاشتم و دیدم مثبته . باورم نمیشد. رفتم آزمایش دادم دیدم نه منفیه. حالم عادی نبود . اشتهام چند برابر شده بود. کمرم هم درد میکرد.جمعه صبح 26 مهر تو تفرش ی بی بی چک دیگه گذاشتم دیدم اولش احساس کردم منفیه . بعد بلند شدم و بکوب کار کردم . اما بعدش که اومدم دیدم ، دیدم ای دل غافل این که مثبته . یواش یواش احساس کردم نه، من توی دلم ی حسهای عجیبی دارم . زیر دلم تیر میکشید . ولی خوب مطمئن نبودم . یکشنبه صبح 28 مهر ی بی بی چک دیگه گذاشتم. این دفعه دیدم کاملا مثبت شد و جای هیچ شکی باقی نمونده . همون روز صبح به همسری گفتم...
نویسنده :
زهرا
11:13




